شنبه4اردیبهشت95
سلام به همه دوستان و به گل های خودم . اینروزهای ما تنها به گذشت زمان می گذرد . اتفاق خاصی نیافته. همه طبق روال عادی زندگی پیش می رویم.
پسرکمان بزرگتر و شیرین تر شده و دامنه لغاتش گسترده تر. هفته پیش از اداره به خانه رجعت کرده بودیم و کمی آساییده بودیم که علی اومد کنارمان نشست و گفت:مامان پاچو
منم که کلی ذوق کرده بودم هی می گفتم چی و اونم با یه نازی میگفت پاچو.
فعل های که به کار می بره. نییده(نمیده)، منه(مال منه)
جدیدا هم رفتیم براش گذرنامه گرفتیم . که بعد دو روز کاری برامون اومد و خیلی تعجب کردم و البته به کمک آقا قاسمی رفتیم پست تحویل گرفتیم. البته بماند درگیری های روزی که رفتیم پلیس +10 و اذیت های علی که آروم و قرار نداشت کلاً پوستی از منه بیچاره کنده شد که نگو.
دیروز بچه ها رو بردیم شهر بازی. تو راه رفت عمو علیرضا داشت درباره خاله ش که از قضا معصومه بود صحبت م کرد یه دفعه آویسا روش رو کرد بهش و گفت:عمو اینقدر خاله معصومه می گی من یاد خاله معصومه مهدم میوفتم.
آویسا خانوم هم کلاً اینروزها رو دنده لجبازی هستن و با هر چیز بنای مخالفت میزارن. دیروز تو راه برگشت از شهر بازی یه کولی بازی سر ما درآورد که نفهمیدیم چطور برگشتیم البته موقع رفتن به شهر بازی هم همین برنامه پیاده کرد. انگار هر چند وقت یه بار باید یه تکونی به ما بده.
نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد. ولی سعی می کنم در فرصتی نزدیک برگردم.
اینم عکس پاسپورت علی آقا




شنبه4اردیبهشت95
